تبليغاتX
عطر پراکنده گل یاس..

عطر پراکنده گل یاس..

ای مهربان..آمدنت را پاس می دارم..

خواستار با تو بودنم..دریاب..

همچون ستاره ای هستم.. در آرزوی یک بوسه..

و اما حرفی از ته دل...

اینجا دنیاست .. آن را بپذیرید.

غذای خوش طعمی است .. آن را بخورید.

انتخابی دیگر است .. انتخاب کنید.

یک نامه سر به مهر است .. آن را بگشایید.

یک سفر در راه است .. به آن قدم بگذارید.

دردناک است .. تحملش کنید.

زیباست .. چشمان خود را به روی آن بگشایید.

طنز است .. بر آن بخندید.

حیرت انگیز است .. از آن لذت ببرید.

ارزشمند است .. آن را بیهوده تلف نکنید.

مادر است .. آن را ببوسید.

عشق است .. آن را ارزانی بدارید.

دوست است .. دستانش را بفشارید.

بی انتهاست .. به دنبال آن بروید.

و شاید روزی خداوند گفت بیا .. و باید بروید.

زندگی تمامی آشناست.

زیبا بپذیرش تا زیبا بپذیردت.

 آموخته ام که زندگی و تمامی لحظات آن را پاس بدارم

تو هم بیاموز .. چیز عجیبی است

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت13:58توسط ماه | |

از پرواز خسته شده ام
سقوط را می خواهم..

 اوج زيبايی در محو شدنِ قطرات ِ باروونه....

اونا محکومند به سقوط.....

يه سقوطِ آزاد ِ ممتدِ زمينی......

و اما...

*در زندگی زخم هايی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد..اين دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمد های نادر و عجيب بشمارند...و اگر کسی بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند..*

                                                                                            صادق ـ هدايت

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت20:22توسط ماه | |

 

اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!

تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!

مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟

هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!

فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!؟

یغما گلرویی...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت11:56توسط ماه | |

 

من زندگی را دوست داشتم  

در من قرار مرگ نبود

 من با بهار قرار ملاقات داشتم 

 من در بهار حرام شدم

و گريه هايم تمام زمستان را شرجی کرد 

من تکه تکه های قلبم را بين عزاداران سياه پوش تقسيم کرده ام

دوستت داشتم زندگی

اما  اکنون داغي چایي اذيتم نمیکند

تلخي قهوه هم برام شيرين شده 

نور خورشيد هم ديگه تيره تر از قبل شده

وقتي از مادر زاده شده بودم اسمان پاک تر بود..همه جا روشن بود.سفيد و لطيف.

قفل کردن دستم دور انگشت مادرم آرامش بخش ..

 صداي گريه بچيگيم شيرين ولي اکنون هق هق گريه هام دل خراش 

تختم بزرگترين سرزمينم بود

اما اکنون تختم پناهگاهم از ترس...

ترسها عجب هجومي دارند..

از تاريکي ميترسيدم اما اکنون از روشني ..

از زيستن.. 

دیگر گل دوست ندارم.. 

 که اين روزها رزها هم از رنگ عشق به رنگ شهوت تبديل شدند..

آری من روزی زندگی را دوست داشتم.. 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت12:41توسط ماه | |

دنیای ما آدمها با تمام بزرگیش خیلی کوچیکه.

گاهی برا یه ماهی تنگ آب تموم دنیا و آرزوهای قشنگشه

اما وقتی به دریا میرسه میبینه چقدر پوچ داشته زندگی میکرده

چقدر دنیاش کوچیک بوده چقدر آرزوهاش بیرنگ بوده

اما همین ماهی کوچولو یه روز طوفانی که تو خاک ساحل افتاد

حاضر بود تموم دنیاش رو بده تا حتی نصف تنگ کوچیکش مال اون باشه

فقط نصفش تا بتونه تو آبش نفس بکشه و تو خاک ساحل جون نده

اما دیگه نه تنگی داشت نه دریایی نه دنیایی !!!

یه وقتی خراب کردن پلهای پشت سر

از بین بردن آرزوهای کوچیک

طرد کردن دوستای قدیمی و بی چیز

عوض کردن تیپ و ماشین و فراموش کردن سنتها

اونقدر برات سنگین تموم میشه که اگه تو دنیای آینده تو ساحل بیفتی

دیگه هیچ دستی نیست که تورو به تنگ آب بلوری و قدیمی و کوچیکت برگردونه

فکر کردی حالا دیگه خیلی بالایی ... خیلی

حس کردی دیگه دنیا و آرزوهاش مال توست

اما  ؟!

اگه دنیارم داشته باشی اما یه جو صداقت و معرفت

 نداشته باشی هیچی نیست .. هیچی.

متعهد بودن شرط اول درست زندگی کردنه .. باورش کن

باید به تموم دنیا متعهد باشی حتی به اون پیرمرد واکسی که هر روز صبح

گوشه خیابون کفشای مشکیت رو برات برق میندازه

شاید دنیا چرخید و تو مجبور شدی یه روزی کنار خیابون کفشای یه دنیای

بزرگتر از خودت رو برق بندازی.

آدمهای گذشته ات رو حفظ کن و به اینایی که هستن متعهد باش!!!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت17:52توسط ماه | |